پايگاه فكري تحليلي چند دانشجو كه بسیجی نیستند اما دوست دارند "بسيجي" باشند |
ته دلم را که نگاه مي کنم مي بينم اصلا اگر از فردا در بين ما حاضر باشد انگار ناراحت مي شوم چون ديگر نمي توانم بعد از صلوات "و عجل فرجهم"ي يا بعد زا نماز دعاي فرجي بخوانم،انگار که در دل مي گويم:"مولاي من برنامه ما رو به هم ريختيا"در واقع ترجيح بر نبودنش است تا بودن.
مني که ارزش او را اينگونه در کردم اگر با اين حال بميرم جز به مرگ جاهليت مردم؟
به نديدنش عادت کرديم،البته او که حاضر است،ما مثل آدمهايي شديم که به چشم بسته راه رفتن عادت کرديم.عينک دودي(از اون کاملا سياهاش!) زديم و به دست به عصاي سفيد راه رفتن عادت کرديم،براي خورشيد دلتنگي مي کنيم در حاليکه مي بينيم اما اگر بخواهيم.باور کنيم خدا ما را کور نيافريده است...
گلي گم کرده ام *مي جويم او را ؟
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|