
با تاکسی خط تجریش _ انقلاب که آمده بودم سر قریب پیاده شده و به سمت انقلاب آمدم . تقریبا در میدان سبزپوشها دور هم جمع شده بودند و شعار میدادند. امت حزبالله هم روبرویشان ایستاده و شعار میدادند . اینها مرگ بر روسیه و مرگ بر دیکتاتور میگفتند و آنها مرگ بر آمریکا و مرگ بر منافق و نه شرغی نه غربی . گاهی از طرف سبزها شعارهای عجیبی هم شنیده میشد که گویی حامی اسرائیلند . مثل شعار " نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران " . دو طرف مدام از این خیابان به آن خیابان میرفتند تا در 16 آذر خیلی جدی روبروی هم ایستادند .
هر از چندی هم اینها هل میدادند یا آنها . تا اینکه سبزها عقب رفته و به بلوار کشاورز رسیدند. در بلوار کشاورز انگار که از جایی خبردار شده بودند باقی جمعیتشان هم داشت میرسید . میآمدند و در تقاطع انقلاب _ بلوار تجمع میکردند . حالا که همه جمعیتشان دور هم جمع شده بود جان گرفته ؛ مخصوصا که بخاطر خطبهها هم یک مقدار از امت حزبالله ول کرده و به سمت مصلای دانشگاه رفته بودند . من که در تقاطع کارگر _ کشاورز ایستاده بودم با خودم گفتم بهتره بروم ببینم آخر جمعیتشان کجای خیابان انقلابست . برای همین راه افتاده و داشتم از پیادهرو خیابان کارگر پایین میآمدم که یکبار دیگر مشاهده صحنه عجیبی مرا به بهت فرو برد. در پیاده رو عده زیادی از سبزها ایستاده و مشفول نوشجان کردن انواع و اقسام تنقلات بودند ! آب ، ساندویچ ، کیک ، آبمیوه و .... به وفور یافت میشد . حتی یک ساندویچی هم کرکره را بالا زده بود که فکر کنم با دیدن چند ریشو مثل من کشید پایین . نمیدانستم باید بهشان چه بگویم؛ فقط ناخودآگاه یاد حرفهای میرحسین میافتادم. اینکه میگفت رنگ سبز نشانه اعتقادات ماست . اینکه میگفت پس از سالها شاهد بودیم که جوانان به ارزشهای انقلاب رو آوردند . یاد شعارهای جمعیت هم میافتادم . "بسیجی واقعی همت بود و باکری" ، " یا حسین میرحسین" . براستی که خواب رفته را میتوان بیدار کرد ؛ اما کسی که خود را به خواب میزند نه!
به پایین جمعیت سبزپوش در خیابان انقلاب رسیدم . حالا میشد تعدادشان را تخمینی زد. سرتا ته جمعیتشان از 50 متر بالای بلوار بود تا 200، 300 متر مانده به میدان انقلاب بود. اما فکر کرده بودند میتوانند جمعیت روبروی خودش را کنار بزنند و به میدان برسند . البته خداییش راه خوبی را هم انتخاب کردند ؛ با پرتاب سنگ جمعیت روبرویشان را متفرق کرده و هلهله کنان به سمت جلو میدویدند .دوباره حزباللهیها جمع میشدند و همان ماجرا تکرار میشد . البته بعضی از این طرفیها هم که از پرتاب سنگ شاکی بودند سنگها را برمیداشتند و به روبرو پرتاب میکردند. هرچند که آنقدر دیگران بهشان تذکر داده که آن چند نفر بیخیال شدند! تا اینکه یک جا بالاخره این امت حزبالله ایستادند و حیدرگویان آنها را به عقب راندند . امت حزبالله از دست اینها خیلی عصبانی بودند . انگار بالاخره بعد دو ، سه ماه یکجا پیدایشان کرده و حالا میتوانسته فریادهایشان را از آنچه در این مدت کشیده ، برآورند. همین موضوع باعث میشد که بعضیها گاهی در جواب بد و بیراههای آنها عصبانی شده و فحشی هم بدهند . یا دعوای راه بیندازند . اما چند لحظه نمیگذشت که تعدادی جلو آمده و آرامشان میکردند . البته کاش همان چند نفر هم عصبانی نمیشدند تا ....
پس از متفرق شدن جمعیت طرف مقابل آمدم سمت نماز جمعه تا خطبهها را گوش کرده و نماز را بخوانم . وقتی در صف نماز نشستم یکی از دوستان گفت که امروز یک چیزی دیدم خیلی جالب بود. و بعد شروع کرد به تعریف کردن:
نشسته بودیم یک گوشهای که دیدیم یکی از این سبزپوشها آمد به سمت یک مرد میانسالی که از ریشش مشخص بود بسیجیست. جلو آمد و گیر داد که تو را به خدا برو نامه خواهر شهید باکری را بخوان.... مرد میانسال بی تفاوتی میکرد ، ولی آن مرد سبزپوش بیخیال نمیشد . یکدفعه آن مرد میانسال پای خود را بالا آورد ، به سمت سینه آن سبزپوش برد و پاچه شلوارش را بالا زد . پاچه شلوارش را بالا زد و در حالی که میگفت نامه شهید باکری اینجاست پای مصنوعیش را به او نشان داد.
بازار تعریف کردن آنچه بچهها دیده بودند گرم شد . یکی دیگر از بچهها هم شروع کرد به گفتن . میگفت که در مسیر آمدن عکس یکی از این کودکان فلسطینی را دست گرفته و به سمت سبزپوش نشان میداده . میگفت که " بعضی از آنها بخصوص بعضی از خانمهای با ظاهری مذهبیتر با دیدن این عکس خودشان خجالت میکشیدند. حتی یکبار یکی از آنها به ما گفت مگر ما طرفدار اسرائیلیم که این عکس را سمت ما میگیرید؟ که من هم به او جواب دادم شما طرفدار اسرائیل نیستید ، ولی اسرائیل طرفدار شماست ! "
..............
پی نوشت : این اولین مطلبیست که در نظر۳ مینویسم.انشاالله از این به بعد اینجا...

