تبليغاتX
نظر سوم - روایت من از روز قدس امسال

با تاکسی خط تجریش _ انقلاب که آمده بودم سر قریب پیاده شده و به سمت انقلاب آمدم . تقریبا در میدان سبزپوش­ها دور هم جمع شده بودند و شعار می­دادند. امت حزب­الله هم روبرویشان ایستاده و شعار می­دادند . اینها مرگ بر روسیه و مرگ بر دیکتاتور میگفتند و آن­ها مرگ بر آمریکا و مرگ بر منافق و نه شرغی نه غربی . گاهی از طرف سبزها شعارهای عجیبی هم شنیده می­شد که گویی حامی اسرائیلند . مثل شعار " نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران " . دو طرف مدام از این خیابان به آن خیابان می­رفتند تا در 16 آذر خیلی جدی روبروی هم ایستادند .

هر از چندی هم اینها هل می­دادند یا آنها . تا اینکه سبزها عقب رفته و به بلوار کشاورز رسیدند. در بلوار کشاورز انگار که از جایی خبردار شده بودند باقی جمعیتشان هم داشت می­رسید . می­آمدند و در تقاطع انقلاب _ بلوار تجمع می­کردند . حالا که همه جمعیتشان دور هم جمع شده بود جان گرفته ؛ مخصوصا که بخاطر خطبه­ها هم یک مقدار از امت حزب­الله ول کرده و به سمت مصلای دانشگاه رفته بودند . من که در تقاطع کارگر _ کشاورز ایستاده بودم با خودم گفتم بهتره بروم ببینم آخر جمعیتشان کجای خیابان انقلابست . برای همین راه افتاده و داشتم از پیاده­رو خیابان کارگر پایین می­آمدم که یک­بار دیگر مشاهده صحنه عجیبی مرا به بهت فرو برد. در پیاده رو عده زیادی از سبزها ایستاده و مشفول نوش­جان کردن انواع و اقسام تنقلات بودند ! آب ، ساندویچ ، کیک ، آبمیوه و .... به وفور یافت می­شد . حتی یک ساندویچی هم کرکره را بالا زده بود که فکر کنم با دیدن چند ریشو مثل من کشید پایین . نمیدانستم باید بهشان چه بگویم؛ فقط ناخودآگاه یاد حرف­های میرحسین می­­افتادم. اینکه می­گفت رنگ سبز نشانه اعتقادات ماست . اینکه می­گفت پس از سالها شاهد بودیم که جوانان به ارزش­های انقلاب رو آوردند .  یاد شعارهای جمعیت هم می­افتادم . "بسیجی واقعی همت بود و باکری" ، " یا حسین میرحسین" .  براستی که خواب رفته را می­توان بیدار کرد ؛ اما کسی که خود را به خواب می­زند نه! 

به پایین جمعیت سبزپوش در خیابان انقلاب رسیدم . حالا می­شد تعدادشان را تخمینی زد. سرتا ته جمعیتشان از 50 متر بالای بلوار بود تا 200، 300 متر مانده به میدان انقلاب بود.  اما فکر کرده بودند می­توانند جمعیت روبروی خودش را کنار بزنند و به میدان برسند . البته خداییش راه خوبی را هم انتخاب کردند ؛ با پرتاب سنگ جمعیت روبرویشان را متفرق کرده و هلهله کنان به سمت جلو می­دویدند .دوباره حزب­اللهی­ها جمع می­شدند و  همان ماجرا تکرار می­شد . البته بعضی از این طرفی­ها هم که از پرتاب سنگ شاکی بودند سنگ­ها را برمی­داشتند و به روبرو پرتاب می­کردند. هرچند که آنقدر دیگران بهشان تذکر داده که آن چند نفر بی­خیال شدند! تا اینکه یک جا بالاخره این امت حزب­الله ایستادند و حیدرگویان آنها را به عقب راندند . امت حزب­الله از دست اینها خیلی عصبانی بودند . انگار بالاخره بعد دو ، سه ماه یکجا پیدایشان کرده و حالا می­توانسته فریادهایشان را از آنچه در این مدت کشیده ، برآورند. همین موضوع باعث می­شد که بعضی­ها گاهی در جواب بد و بیراه­های آنها عصبانی شده و  فحشی هم بدهند . یا دعوای راه بیندازند . اما چند لحظه نمی­گذشت که تعدادی جلو آمده و آرامشان می­کردند . البته کاش همان چند نفر هم عصبانی نمی­شدند تا ....

پس از متفرق شدن جمعیت طرف مقابل آمدم سمت نماز جمعه تا خطبه­ها را گوش کرده و نماز را بخوانم . وقتی در صف نماز نشستم یکی از دوستان گفت که امروز یک چیزی دیدم خیلی جالب بود. و بعد شروع کرد به تعریف کردن:

نشسته بودیم یک گوشه­ای که دیدیم یکی از این سبزپوش­ها آمد به سمت یک مرد میان­سالی که از ریشش مشخص بود بسیجیست. جلو آمد و گیر داد که تو را به خدا برو نامه خواهر شهید باکری را بخوان.... مرد میان­سال بی تفاوتی می­کرد ، ولی آن مرد سبزپوش بی­خیال نمی­شد . یک­دفعه آن مرد میان­سال پای خود را بالا آورد ، به سمت سینه آن سبزپوش برد و پاچه شلوارش را بالا زد . پاچه شلوارش را بالا زد و در حالی که می­گفت نامه شهید باکری اینجاست پای مصنوعیش را به او نشان داد.

بازار تعریف کردن آنچه بچه­ها دیده بودند گرم شد . یکی دیگر از بچه­ها هم شروع کرد به گفتن . می­گفت که در مسیر آمدن عکس یکی از این کودکان فلسطینی را دست گرفته و به سمت سبزپوش نشان می­داده . می­گفت که " بعضی از آنها بخصوص بعضی از خانم­­­های با ظاهری مذهبی­تر با دیدن این عکس خودشان خجالت می­کشیدند.  حتی یکبار یکی از آنها به ما گفت مگر ما طرفدار اسرائیلیم که این عکس را سمت ما می­گیرید؟ که من هم به او جواب دادم شما طرفدار اسرائیل نیستید ، ولی اسرائیل طرفدار شماست ! "

 ..............

پی نوشت : این اولین مطلبیست که در نظر۳ مینویسم.انشاالله از این به بعد اینجا...

نوشته شده توسط محمدمهدی دادمان در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 13:27 | لینک ثابت |
 
business articles
Powered By Nazare3 Group