تبليغاتX
نظر سوم - رحلت امام به روايت اميرخاني
 
پايگاه فكري تحليلي چند دانشجو كه بسیجی نیستند اما دوست دارند "بسيجي" باشند
 

روح الله بزرگ

چه كسي بهتر از رضا اميرخاني آن روز غمبار ايران زمين را از زبان رزمندگاني كه بعد از او اميد زندگيشان را نااميد مي ديدند، روايت كرده است؟

* * *

ساكش را روي تخت انداخت. روي تخت نشست. دور و برش را نگاه كرد. كتابهايش ميز تحرير، چراغ مطالعه ي فانتزي، ساعت، و قاب عكس. تا به حال كتوجه اين قاب عكس نشده بود. قاب عكس هميشه ارميا را نگاه مي كرده و او هيچوقت قاب عكس را نديده بود. به عكس خيره شد. انگار چيزي شورمزه در دهانش ريخته بودند. بغضش تركيد. مثل بچه هاي كوچك گريه مي كرد. گريه امانش را بريده بود. حرف نمي زد. زارزار گريه مي كرد. چيزي براي گفتن نداشت. ارميا تا صبح گريه مي كرد. همانطور كه نشسته بود گاهي خوابش مي برد. گاهي بيدار مي شد. كاري جز گريه كردن نداشت. نمي دانست وجودش تا اين اندازه به وجود امام وابسته بوده است. حالا كه امام نبود، انگار زندگي ارميا تمام شده بود. روي تخت افتاده بود. صدايش آن چنان گرفته بود كه توان حرف زدن نداشت. اصوات به طرزي بي معني از حنجره اش بيرون مي آمدند. اشكهايش تمام شده بود و گريه فقط چشمهاي سرخش را مي سوزاند...

* * *

   جنازه ي امام تا صبح مصلي بود. قرار بود صبح بعد از خواندن نماز ميت براي تدفين، جنازه را به بهشت زهرا ببرند. امام تنها نبود. دورتادور جنازه اش هزاران عاشق روي خاكهاي مصلاي تهران نشسته بودند. بعضيها شمع آورده بودند. شمعها خاصيتي غير از روشنايي داشتند. خاصيتي غريب كه زمين را مثل آسمان مي كرد. زمين مصلي با شمعهاي روشنش، آسمانتر از آسمان با ستاره هاي تكراريش بود.

* * *

شب ارميا را در خانه نگه داشته بود. جرأت نداشت شبانه به مصلي برود و امامش را ببيند. شهين و معمر مراقب بودند و ديدند كه تا صبح چراغ اتاق ارميا روشن بود. بالاخره صبح از جا بلند شد. مثل آدمهايي كه جايي براي رفتن ندارند. شهين آرام، با ترسي غريب به در اتاق ارميا چند ضربه زد.

-         بله

-    ارمي جون! (بغضش تركيد) الآن مي خوايم براي امام نماز ميت بخونن. من و معمر داريم مي ريم. اگه توام مياي، بيا كه بابا منتظره.

ارميا گريه اش گرفته بود. زانوهايش را بغل گرفته بود. آنقدر به عكس امام خيره بود كه شهين را در چارچوب نمي ديد!

-    بريم برا امام نماز ميت بخونيم! مامان حواست كجاس؟ منِ ارميا برم بگم خدا ارجم روح الله! خدا روح خودت رو بيامرز!... مامان كجاي كاري؟ ما بريم از خدا بخوايم امام رو بيامرزه؟ حواست نيست مامان...هيچكس نمي فهمه...چرا همه اينجوري شدن؟ امام رو نبايد دفن كرد. امام زنده س. مامان امام زنده س!

شهين از اتاق بيرون آمد و با اشاره به معمر فهماند كه ارميا نمي آيد.

* * *

دو ساعتي گذشته بود. مراسم نماز تمام شده بود. ارميا ديگر گريه نمي كرد. بغض جايش را به خشمي غريب داده بود. اين خشم با خشمهاي عادي فرق مي كرد. كسي كه خشمگين مي شود، حركاتش عصبي مش شود و متشنج. اما ارميا آرام بود. آرام و مصمم. و بسيار خشمگين. خشمگين از زندگي. خيليها از زندگي افسرده مي شوند ولي ارميا خشمگين بود. انگار فكري ساختاريافته در ذهنش به تكامل رسيده باشد. بغضش را فرو خورده بود. از جا بلند شد. درب كمدش را باز كرد. چمدان را بيرون كشيد. آنرا باز كرد. بوي خاك بيرون زد. لباسهاي خاكي جبهه را درآورد. انگار اسطوره اي براي مبارزه، لباس رزم مي پوشد. لباس را به سينه فشرد. لباس را با دست جلوي صورتش گرفت. لحظه اي خودش را درون آن لباس تصور كرد. لباسها هنوز خاكي بود. لباسها را تكاني داد. خامهاي جنوب با هواي تهران مخلوط شده بود. ارميا طوري نفس مي كشيد كه انگار در سنگر خود ايستاده است. نمي خواست حتي ذره اي از خاك جنوب در هواي تهران حرام شود.

* * *

امام رفت. سيل انسانها به سمت بهشت زهرا در حركت بودند. جمعيت از در و ديوار مي جوشيد. آنقدر تعداد آدمها زياد بود كه از هر طيف و گروهي مي شد نمونه اي پيدا كرد. زنها، مردها، بچه ها، همه و همه به سمت بهشت زهرا مي رفتند. هركس با هر وسيله اي كه داشت. در وانتها و كاميونها آنقدر آدم سوار شده بود كه از آنها فقط يك حجم انساني در حال حركت پيدا بود. از اندازه ي اين حجم انساني معلوم مي شد كه وسيله ي نقليه اتوميل سواريست يا وانت است و يا كاميونت. البته اين حجم انساني با همان سرعتي جلو مي رفت كه ساير آدمهاي پياده مي رفتند. قيافه ها متنوع بودند. از هر قماش و دسته اي.

   زني با چادر مشكي كه لكه هاي قهوه اي خاك روي چادرش مشخص بود. جواني كه هنوز مو به صورت نداشت. با پيراهني مشكي و شالي سبز. پيرمردي كه يك دستش عصا بود و با دست ديگرش به سختي عكس امام را بالا گرفته بود....سه چهار جوان با لباس سربازي. سرباز اولي به سرباز دومي چيزي گفت و خنديد. دومي جوابش را نداد. خيره نگاه مي كرد. مردي روي ويلچر نشسته بود. احتمالاً از جانبازان جنگ بود. ضجه مي زد. انگار نه انگار كه اين همه آدم او را نگاه مي كنند. انگار نه انگار كه سرباز دومي هم او را نگاه مي كند...مردي بلندقامت و موقر، حدوداً پنجاه ساله، كت و شلوتر سياه، پيراهن تميز سفيد، كراوات سياه، دست در دست زنش كه مانتوي سياه پوشيده بود، زنش عينك آفتابي زده بود. مانتوي سياه زن گلي شده بود... اگر كسي يك نفري سوار موتور بود، اولين نفري كه او را مي ديد به سرعت پشت موتور مي پريد. صاحب موتور اعتراضي نمي كرد. هيچكس احساس مالكيت نسبت به چيزي نداشت...

   قيافه ها غريب بود. نوعي بهت در چهره ها بود كه جلو نمايش اندوه را گرفته بود. با خودشان حرف مي زدند. بعضي ها هم ساكت مي دويدند. خيليها انگار جلو با كسي قرار داشته باشند، مي دويدند. وقتي تنه شان به تنه جلويي مي خورد، جلويي به آنها راه مي داد. مي دانستند بعضي عجله ي بيشتري دارند. جواني به سرش گِل زده بود. رنگ قهوه اي روشن روي موهاي سياه. بعضيها پرچم و كتلهاي محرم را به دست گرفته بودند. سياه و سبز و قرمز. سر و صداها زياد بود. يكي از پشت بلندگوي ماشين دولتي شعار مي داد. كسي حال نداشت جواب بدهد. شعار عينيت يافته بود. هيچكس به حف ديگري گوش نمي داد.

-         ايران در به در شده، بسيجي بي پدر شده.

-         امام رفت.

-         آقا حالا چي ميشه؟ كسي مياد رو كا؟ نظام چي ميشه؟

-         خدا بزرگه. اين انقلاب نمي خوره زمين.

-         خدا خودش نگه داره.

-         هيچكس نمي تونه جاي امام رو بگيره.

-         ما هرچي داشتيم از امام داشتيم.

-    عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، خميني بت شكن پيش خداست امروز، مهدي صاحب زمان صاحب عزاست امروز.

-         آقا كوچولو، بابا مامانت كجان؟ برو دستشون رو بگير.

-         بابام شهيد شده آقا. من خودم بزرگم.

-         خميني من سه تا پسرو داده بودم واست. حالا كجا رفتي. خميني من رو هم با خودت ببر.

-    بي پدر شديم. من بابام پانزده خردادي بود. الآن شصت و هشته. اون موقع چهل و دو بوده. بيست و پنج سال. منم بيست و پنج سالمه. من بابام رو نديده بودم. مردُم! تو اين مدت من به همه مي گفتم، من بابا دارم. حالا باباي منم مرده، دوباره مرده!

-         آي آقامُوا...

حرفش را خورد. پاي مصنوعي جانباز جدا شده بود. جواني كمك كرد تا از ميان جمعيت پا را بردارد.

-    آقا اين اطراف، دور همين بهش زهرا كه آقارو خاك مي كنن، الآن آدم بياد زمين بخره. بعداً كافه بزنه و رستوران و چه مي دونم، بازار. اينجا زيارتي ميشه عزيز دلم. اينجا گنبد و بارگاه درست مي كنن. حالا ببين. همين زميناي شخم خورده، حالا ميشه خدا تومن.

كسي كه در كنارش بود حتي سري هم تكان نداد.

-         يه ديقه وايسا. بذا من اينرو بكشم كنار. دِ بابا صب كن. مصّب داشته باش. غش كرده وايسا!

-         آي امام. من نميذارم خاكت كنن. امام نمرده. امام نمي ميره بي ناموسا.

از دهان جوان غش كرده كف مي ريخت.

-         يا ايتها النفس المطمئنه. ارجعي الي ربك راضيۀ مرضيۀ...

لنركروز سپاه كه از بلندگويش صداي قرآن مي آمد، به سختي عبور كرد.

-         خودت گذاشتي رفتي، نگفتي چي به سر ما مياد؟

-    نترس برادر. هستن. اين انقلاب مال اسلامه. خود خدا نگهش مي داره. مگه ميشه خون اين همه شهيد از بين بره؟

-         خدا خودش نگه داره.

-         بي بي سي امروز صبح گفت تو ايران جنگ قدرته. تو جمارون جنگه الآن.

-    بي بي سي غلط كرد با تو! كدوم جنگ؟ قدرت چيه ديگه؟ اين همه آدم اين جاس. جنگ اگه بشه به اسم علي قسم جرشون ميدم. اصلاً كي با كي جنگ ميكنه؟

-    نه بابا جنگ كه نه. از قبل فكرا شده بوده. ببين اصلاً انگاري جاي دفنم مشخص شده بود. الآن رهبر تعيين كردن. آقاي خامنه اي مثل شير وايساده.

-         حالا مي بينيم.

-         وايسا ببين.

-         حالا امام رو چه جوري ميارن؟

-         يه ماشينايي بود تو مصلي، كاميون مانند با اون ميارن.

-         از كجا رد ميشه؟ دو تا راه كه بيشتر نيست، هر دوتاش...

-         نه آقا با هليكوپتر ميارن.

-         پس تشييع چي ميشه؟ بالاخره سنته، مستحبه.

-         پس اين همه آدم اومدن تشييع عمه ي من؟ ثوابش ميرسه آقا.

-         اصلاً نميشه تشييع كرد.

* * *

سه شنبه شانزده خرداد شصت و هشت بود. هوا گرم بود. از بالا، فقط ساختمانها معلوم بودند، درختها و تيرهاي برق. بقيه ي زمين همه جا سياه بود. جاده هايي كه به بهشت زهرا منتهي مي شد مثل يك نوار سياه مشخص بودند... اعداد وقتي از مقادير محسوسي بيشتر مي شوند، ديگر هيچ مفهومي را منتقل نمي كنند. صدها هزار نفر آدم با يك ميليون با ده ميليون خيلي تفاوتي ندارد. هيچكس اندازه ي دريا را بر حسب تعداد قطره ها نمي گويد. درياي از آدم. اگرچه دريا را از ماهي ها گرفته بودند، ماهيها خود دريا شده بودند.

   دريا موج غريبي داشت. بلند و توفنده. آدمها را به ديواره ي كانتينرها مي زد. بعضي روي زمين مي افتادند. آدمهاي ديگر بلافاصله رويشان را پر مي كردند.

   از قم به طرف تهران، بعد از درياچه نمك، بستر خاكي دشتها بسيار متنوع و گونه گون است. بعد از درياچه نمك، كوههاي سي مايلي كه بيشتر به تپه مي مانند، خامهاي سرخ دارند، با پوسته اي سفيد و محكم. بعد كوه كهريزك. از آنجا به بعد خاكها آرام آرام قهوه اي مي شوند. رنگشان روشنتر مي شود و حالت رمل پيدا مي كنند. سطح رويشان هم شل مي شود. با اندك بادي كه مي وزد، خاك بلند مي شود و در هوا حل مي شود. اين سير ادامه دارد تا بهشت زهرا. نزديك بهشت زهرا خاكها مثل خاكهاي جنوب مي شوند. خاكهاي بهشت زهرا مثل خامهاي جنوبند. اين شايد به خاطر به خاك سپردن بعضي آدمها در بهشت زهرا باشد. آدمهايي كه گوشت و پوست و استخوانشان از خاكهاي جنوب ساخته شده است!

   بوي خاكهاي جنوب را همه حس مي كردند. خاصه آنهايي كه لباسهاي خاكي و سبز تنشان بود. خاصه آنهايي كه با ويلچر آمده بودند...

* * *

شادي روح امام و شهدا صلوات

ياعلي

 

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 1:15  توسط محمد حسين بادامچي  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM