ادامه مطلب انقلاب هاي پسا انقلابي حاضر بود اما با توجه به كامنت ها فكر كردم اگر تغييري بدم بهتره (ادامه اي كه حاضر بود بيشتر مربوط به پيش بيني آينده و اتفاقات و شرايط احتمالي براي انقلاب بود) الان سعي دارم كه به ترسيم جبهه مورد نياز بپردازم.
اگر كسي در اين زمينه كار يا مطلبي داره لطفا كمك كنه.
يا علي

انقلابهاي پسا انقلابي
امام حسن (عليه السلام) در مداين يعني آخرين منطقه اي كه سپاه امام تا آنجا پيشروي كرد، سخنراني كردند و فرمودند:
"هيچ ترديدي ما را از مقابله با اهل شام باز نمي دارد. ما در گذشته به نيروي استقامت، وحدت و تفاهم داخلي شما، با اهل شام ميجنگيديم، ولي امروز اتحاد و تفاهم از ميان شما رخت بر بسته... . وقتي كه به جنگ صفين روانه مي شديد دين خود را بر منافع دنيا مقدم ميداشتيد، ولي امروز منافع خود را بر دين خود مقدم مي داريد. ما همانگونه هستيم كه در گذشته بوديم، ولي شما نسبت به ما آنگونه كه بوديد وفادار نيستيد. اكنون معاويه به ما پيشنهادي كرده كه بر خلاف عزت و سرافرازي ماست. اگر آماده نبرد و كشته شدن در راه خدا هستيد، صلح او را رد كرده، با تكيه بر شمشيرمان كار او را به خدا ميگذاريم، اما اگر خواهان عافيت و ماندن هستيد، بايد صلح را بپذيريم"
در اين وقت جمعيت از هر سو با فرياد "ترجيح زندگي" خواهان صلح شدند.
منبع: تاريخ تحليلي صدر اسلام- محمد نصيري – صفحه ٢٢٢
٣۰ سال از انقلاب ميگذرد و حدود ۴۵ سال از آغاز مبارزات انقلاب. خوب است كه نگاهي به روش هاي پيشبرد اين جريان در اين سالها بياندازيم، هرچند كه ديگر نمي خواهيم انقلاب كنيم(!) اما به جدّ معتقدم چارهاي جز انقلابهاي درونساختاري براي نزديكتر شدن به نظام ايدهآل نداريم. بهترين راه هم مقياس كردن انقلاب بزرگ در انقلاب هاي كوچك است زيرا انقلاب ما تنها انقلاب "اسلامي" بود و هست و شاخص ويژهاش اين بود كه گفتمان ساختار را شكل داد و نه ساختار گفتمان را. (فرق اساسي آن با كودتا و انقلابهايي كه بر اثر گرسنگي يا ... شكل مي گيرند)
(به دليل اينكه اطناب سخن در يك جا موجب خستگي و گنگي مي شود در اينجا پرده، پرده ميآيد)
پرده اول: سالهاي ۴٢ – ٥٧
دوران فعلي ما، مقياس شده اين دوران است. در آن زمان خانه به كلي خراب بود ولي در زمان حاضر خانه سالم است اما تك تك اتاقهاي خانه خرابند(!). امروز بحث فرهنگي ما نياز به انقلاب دارد، بحث سياسي ما گفتمان اصيل اسلاميش را پيدا نكرده، اقتصاد ما بيشتر از آنكه به خدا و پيغمبر (صلي الله عليه و آله وسلم) مربوط باشد، به الگوي پيشرفت امريكا شبيه است و در تربيت فرزندانمان بيشتر از آنكه به سيره معصومين (عليهم السلام) توجه كنيم، روانشناسان غرب را اسطوره خود ساختهايم. هزاران نكته تاسف بار ديگر را هم ميتوان شمرد كه همگي بهتر از من ميدانيد و يادمان باشد كه اين انقلابها بسيار سختتر و طاقت فرساتر از انقلاب اصلي خواهند بود. (دليل اين ادعا را در پرده آخر به كمال توضيح ميدهم)
در آن سالها به چند نكته بايد توجه ويژه ميشد كه مي توان اهمّ آنها را اينگونه بيان كرد:
سالها بود كه مظاهر فساد در دربار ايران به فرهنگ تبديل شده بود. ظلم و جور حاكمان كسي را مصون نگذاشته بود، آن روزها هم مثل قرنهاي گذشته بايد طبق عادت ميآمدند و ميرفتند اما همه چيز نهفته در آن فريادهاي امام(ره) بود.
"اي سران اسلام، به داد اسلام برسيد.
اي علماي نجف، به داد اسلام برسيد.
اي علماي قم، به داد اسلام برسيد.
اسلام رفت."
سالها بود كه برنامهريزيها اسلام را از زندگي روزانه ملت حذف مي كردند و اين فرياد، آغازين فرياد مردي بود كه گفت اسلام بايد روش زندگي ما باشد، اسلام براي جايجاي زندگي ما برنامه دارد و زندگي ملت و حكومت بايد به دست اسلام داده شود و نه مظاهر اسلام ستيزي. نظريه ولايت فقيه كليت راه حل بود كه مطرح شد. گفتمان كلي مساله شكل گرفته است و مشكل معلوم شده است. اولين قدم در هر بحث مطرح كردن مشكل و كليت راه حل است.
امروزه هم همين است، ساختارهاي درون نظام، كلّ اسلامشان خلاصه ميشود در "بسمه تعالي" بالاي نامههايشان، هديه دادن مديران به كارمندان در نيمه شعبان و افزايش چشمگير تعطيلات به مناسبت شهادتها و ولادتها! آيا شما فرياد "وا اسلاما"ي كسي را ميشنويد؟ گاهگاهي از گوشهاي كسي فرياد برميآورد ولي تنها پاسخي كه ميشنود، نگاههاي عاقل اندر سفيه است. مشكل تبيين و روشن نشده است، اسلام براي ما شعاري شده است كه يا با آن خودمان را توجيه مي كنيم و يا سپر دفاع از كارهاي اشتباهمان مي كنيم.
مساله ديگري كه در آن سالها نبايد مغفول واقع ميشد و حقيقتا امام خميني (ره) به احسن وجه به آن پرداختند مساله تربيت نيرو بود كه خود داراي طبقاتي است. نخستين مرحله تشكيل هسته ياران اصلي است. بهشتي، خامنهاي، هاشمي رفسنجاني، مطهّري، مفتّح و كسان ديگري در آن روزها هسته اصلي انقلاب را تشكيل ميدادند. نيروهاي انقلاب، نيروهاي عادي نيستند. اين افراد نه تنها شاگردي اساتيد را در حوزه ميكردند بلكه در تابستانها كه حوزهها تعطيل بودند با مسائل علمي دانشگاهي روز آشنا مي شدند. هر انقلاب نخبگاني ميخواهد كه بتوانند نگاهي فراتر از نگاههاي معمولي داشته باشند. آنها كساني هستند كه قبل از انقلاب بايد به آماده كردن شرايط انقلاب بپردازند و بعد از انقلاب به عينيت بخشيدن به تئوريها همّت گمارند كه اگر هركدام از اين تواناييها را نداشته باشند، يا انقلابي شكل نميگيرد يا پس از شكلگيري در گذشته خود استحاله ميشود. مرحله بعد از حلقه ياران، پياده نظام انقلاب است، يعني اينكه بتوان آحاد ملت را با خود همراه كرد و گفتمان را به آنها منتقل كرد. مردم بايد هدف را از امام و رهبر بگيرند و توسط ياران خاص جريان انقلاب هدايت شوند. بازهم نگاهي به اوضاع فعلي مي اندازيم. اساتيدي مثل امام(ره) ، مثل آيتالله شاهآبادي كجايند؟ كجايند اساتيدي كه بهشتيها، خامنهايها و مطهريها را تربيت كنند؟ اگر ما ديروز يك امام(ره) براي تبيين ساختار كلي اجتماع ميخواستيم، امروز صدها امام ميخواهيم كه بگويند ساختار درست فرهنگي چيست؟ سياست چيست؟... همه ميگويند امام(ره) كه امام بود. باشد. در اين سالها چند بهشتي تربيت شدند كه تشكيلات اسلامي بسازند؟ چند مطهري داريم كه كه خطوط مقدم ايدئولوژي اسلامي روز را تبيين كنند؟ كجايند ياران امروز رهبر كه "يار" او باشند و انقلابهاي درونساختاري را پيش ببرند؟ كجا ياران خاص انقلاب با آن ويژگي ها تربيت مي شوند؟ (حرفهايي كه در ادامه ميآيد مربوط به كساني است كه بالقوه ميتوانند يار باشند و از همه آحاد توقّعي اينچنين نيست) امروزه در حوزهها اكثرا عالم جليلالقدر (به معناي اصطلاحي) مي شوند و در همان عالم جليلالقدري ميآيند و ميروند. در حوزه ساعتها بر روي حكم نجاست تنفس خوك بحث ميشود و تبيين اقتصاد اسلامي، سياست اسلامي، فرهنگ اسلامي،... به چهارم شخص جمع نامعلوم محوّل شده است! دانشگاههايمان هم نور علي نور! آنقدر كسي فكر نميكند كه همه بر اثر جريان جامعه به مهندسي مي روند، و حتي فكر كردن ياد نمي گيرند زيرا سرشان يكبار بلند نميكنند تا ببينند اين مسيري كه مي روند به كدامين سوي است. حركت در داخل چهارچوبي كه همه در آن حركت ميكنند امري واجبتر از نماز است و در صورت هرگونه تخطّي يا تصميم به تخطّي نخست نصيحتت ميكنند سپس سري تكان ميدهند و برايت تاسّف ميخورند! تنها جايي از دانشگاه كه كمي اسلامي شده اول كتابهاي زيراكس است كه نوشته جمهوري "اسلامي" ايران و تقريبا در دانشگاه هيچ نشان ديگري از اسلام نيست، حتي سر كلاسهاي معارف! آيا دانشگاههاي ما با اين فاصلهاي كه از اسلام دارند براي يك حكومت كمونيستي ايدهآل نيستند؟ و اين سوال به سختي مرا آزار ميدهد كه بر فزض شكلگيري انقلاب درونساختاري، ساختار صحيح را چه كسي تبيين مي كند؟ و يا آن افرادي كه قرار است تبيين كنند، الآن كجا در حال پرورش هستند؟ و يا اصلا استادي مشغول به تربيت ياران خاص است؟
و امروز آن اخطار شهيد مطهري، آن عالم نستوه را ميفهمم. او دو هفته قبل از شهادتش به شهيد بهشتي گفته بود كه كساني كه ميفهمند درگير كارهاي اجرايي شدهاند و كسي نيست كه شاگرد تربيت كند.
و ما امروز دو راه داريم، يا چون "اكثر الناس" سرمان را مثل كبك در برف كنيم و شاد و خوشحال زندگي كنيم و يا اينكه با آنچه از اساتيد به جا مانده، خودمان، خودمان را تربيت كنيم كه امري است مشكل به گونهاي كه خندهدار به نظر ميرسد. به عبارتي راه ديگري نداريم!
هرگز به اين جمله امام فكر كردهايد؟ "رضا خان قلدر" يا "رضا خان بيسواد"! رضا خان كه همان رضا شاه شد مظهر قدرت، هيبت و ابهت بود و توسط امام اينگونه خطاب ميشد. چرا؟ در زماني كه كسي جرات ندارد كمتر از اعليحضرت آريامهر و از اين قبيل تملقات بگويد مردي لقب بيسواد را انتخاب ميكند! القاب هرچند كه بالذات ارزشي ندارند، نه تعريفها ارزش كسي را نزد پروردگار بالا ميبرد و نه تكفيرها كسي را نزد قادر متعال به حضيض ذلت مي برد ولي القاب تاثير عجيبي در مبارزه دارند. هنگامي كه شما ميخواهيد در جبههاي بجنگي و عدهاي را همراه خود كني، نبايد از حريف بترسي بلكه بايد به راهت ايمان داشته باشي و پيروان تو بايد آنچنان بتوانند به به تو اعتماد كنند كه آنها هم از دشمن نترسند. امام(ره) با تكتك جملههايش كاخ پوشالين هيبت و عظمت سلطنت ايران را در هم مي كوبد و اين اولين قدم براي شنا در جهت خلاف رودخانه است. گاهي روشن كردن يك كبريت براي شكست تاريكي كافيست. اما يادمان نرود كه اين روشنگري هزينه دارد! تبعيد و توهين اولين قدم است. بايد هيبت و عظمت ساختارهاي نم كشيده و پوسيده و پوشالين را شكست و البته نقاط صحيح را تقويت كرد. اين مساله به سادگي كه تصور ميشود نيست. آيا هرگز اين تجربه را داشتهايد كه در تاكسياي كه آهنگ حرامي گذاشته از راننده بخواهيد كه ضبط را خاموش يا آهنگ را عوض كند؟ فقط در اين شرايط است كه انسان به ياد تساهل و تسامح در اسلام ميافتد! يا اينكه سر كلاسي استادي به مقدسات شما توهين ميكند (در بعضي آموزشگاههاي زبان معمول است!) تبعيد كه هيچ، ترس از نمره همه را از تذكر دادن منع ميكند! آري، هر انقلاب مرداني ميخواهد كه كاخهاي پوشالين را به آتش بكشند و به اين كار ايمان داشته باشند زيرا تا وقتي رهبران به راهي كه ميروند ايمان نداشته باشند، پيروي نخواهند داشت.
در انقلابهايي كه امروز بايد شكل بگيرند، روي چه كساني ميتوان حساب كرد؟ مسئوليني كه وقتي كوچكترين انتقادي به آنها ميكني، مساله ميشود مساله كلان سيستم، سيستم هم كه مال نظام است، نظام راسش ولي فقيه است، ولي فقيه نائب حضرت صاحب (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) و در پايان هم به خدا وصل ميشود و شانس بياري كه به حكم ارتداد دستگيرت نكنند! بايد اين هيبت را شكست، بايد فرياد زد كه فرهنگ، اقتصاد، سياست، دانشگاه،... همه و همه را بوي تعفّن برداشته است. بايد گفت انقلاب شد كه اسلام بيايد ولي مظلومترين اسلام بود، همه آمدند و او نيامد! بايد پارادايم نم كشيده موجود را شكست و تبعاتش را هم تحمّل كرد. نميشود بدون اينكه بخواهيم هزينه بدهيم توقع داشته باشيم كه مسائل حل شود. آري تا وقتي كه با جان و مال به مبارزه با بتهاي اين زمانه نرويم و ايمان به مسيرمان را با بذل داراييهايمان به مشاهدهگران نشان ندهيم، تغيير و بهبود روياي كودكانهاي است كه فقط كشيدن نقاشي آن را ميپسنديم.
در پايان شايد اساسيترين نكتهاي كه به ذهنم رسيد را ميگويم كه البته خود امام(ره) آن را به ما تذكر دادند. شخصي از امام نقل ميكرد كه ايشان بعد از اينكه به ايران بازگشتند روزي گفتند كه پانزده خرداد كه ملت جمع شدند با خود گفتم كه با اين حضور ملت، حكومت شاه نمي تواند با من كاري بكند. پانزده سال براي اين فكر باطل تبعيد شدم تا بدانم كه فقط خداست كه ...
آري فقط خداست، فقط ميتوان به او اميد بست و يادمان باشد كه او قول داده است كه به كساني كه در راهش قيام كنند مسير درست را نشان ميدهد، شايد مقدمه قيام محقق نشده است كه حالمان اينگونه است.
به قول مقام معظم رهبري:
"ما هم بلد نبوديم... بايد اعتراف كنيم كه آن مرد الهي به ما قيام الله را ياد داد و آنجا كه لازم بود براي خدا قيام كنيم، دست ما را گرفت و بلندمان كرد. خدا به او اين قدرت را داده بود. سخن من اين است كه از حالا به بعد هم بايد قيام لله باشد و بايد براي خدا كار كنيم و براي او حرف بزنيم و انتقاد و تعريف و دشمني و دوستي و سكوت كنيم و براي خدا بنويسيم. واقعا آن چيزهايي را كه در انگيزههاي خدايي داخل ميشود، كنار بگذاريد، چون مارا فريب مي دهد. امروز، روزي نيست كه ما ديگر در مقابل نفس خودمان فريب بخوريم."
تفکر سیستمی ۲
امروزه در تمامی جهان تفکر حاکم به صورت رسمی، تفکر سیستمی است و ظاهراً کمتر جایی است که رقیبی برای این نوع تفکر جسته شود. این تفکر به قدری پا گرفته که هرگونه جرح و تعدیل ِ گرایش به آن و صحبت دربارهی اصول آن آنارشیزم و ناهنجاری تلقی میشود و گرایش به غیر آن به شدت تقبیح میگردد. در هر حال حکومت تفکر سیستمی موجب قبض و محدودیت شدید خلاقیت میشود و یقیناً در مواقع اضطرار با کندی همراه است که ذکر آن رفت.
در این میان تفکر بسیجی تفکری است که عوام، جاهلان، دشمنان و حتی بعضی استادهای خیکی دانشگاه آن را مخالف تفکر سیستمی میپندارند و بعضاً آگاهانه یا از سر ناآگاهی بدین وسیله خواسته یا نا خواسته به آن لطمه میزنند و به ناحق آن را بینظم و ناکارامد میدانند. حال آنکه چنانچه گفته خواهد شد روا نیست، چنین تفکری را با چنین پشتوانهی نظری و عملی بینظم و ناکارامد بدانیم.
با صرفنظر از کسانی که مغرضانه یا جاهلانه با چنین تفکری دشمنی میکنند، خیلی های ديگر صرفاً به واسطهی عدم آگاهی، تکیه بر حدس و گمان، پیش زمینههای نادرست، تبلیغات گمراه کننده و از هم مهمتر اصالت غیر قابل و چون و چرای تفکر سیستمی ـ زیرا چنانکه گفتهشد آن دو را متضاد می بینند ـ با تفکر بسیجی مخالفت میکنند.
عدهای هم البته به خاطر علاقهی پردامنه به بسیج، نظام و انقلاب چشم بسته و بدون شناخت کافی خود را متعهد به چنین تفکری میدانند در حالی که شاید عدم شناخت کافی موجب شده باشد که در این مورد اغراق کنند.
تفکر بسیجی
بسیج و تفکر بسیجی مفاهیم مرتبطی هستند. منظور ما از ارتباط نه ارتباط آنها به واسطهی داشتن کلمهی مشترک "بسیج" است. بلکه منظور ما از ارتباط این دو، چیزی فراتر از لفظ است و ادعا خواهیم کرد که نه هر کجا بسیج نام نهاده شود بسیج است بلکه میباید از صفات به خصوصی بهرهمند باشد که به زعم ما تنها یکی از آنها تفکر بسیجی است.
در طول ادوار گذشته هر کسی از ظن خویش یار این تفکر شده است، شاید مقالهی حقیر نیز از این نقص خالی نباشد ولی نمیتوانم در مورد این موضوع مهم سکوت کنم و نپردازم به نظریهها و فرضیهها. لذا مدعی نیستم که مقالهی پرمایهای نوشته ام، اما امیدوارم مقدمهای باشد تا بیشتر به این موضوعات پرداخته شود.
بسیج و تفکر بسیجی هر چند انگیزهی الهی دارد، اما غیر از اصول الهی و قوانین شرع اسلام که به صورت بدیهی بر این دو حاکم اند. دست انسان باز است که مطالعه نماید، مقایسه نماید و برگزیند.
تعریف واضحی از بسیج در سخنان رهبران جمهوری اسلامی قابل کشف است. تفکر بسیجی تفکری است که معتقد به مرجع بسیار عالی تری برای ایجاد تعهد است، نه این که قانون و جامعه برای چنین هدفی کافی نباشد، بلکه بسیجی کسی است که در هر شرایطی مستقل از اینها در هر شرایط زمانی و مکانی به دنبال تحقق اهدافی باشد که هماره مد نظر یک مسلمان و انقلابی است.
در تفکر بسیجی ما همان سازمان تفکر سیستمی را داریم با این تفاوت که در این مجموعه داریم: رهبر(بسیجی) - سردار(بسیجی) - سرباز(بسیجی). بسیجی در این کاربری که من استفاده می کنم نه به معنای عضویت در یک پایگاه بسیج است بلکه به معنای تعهد به یک مکتب و نظام و پایمردی به یک تفکر است. در این تفکر یک از عناصر از خصیصه ای با نام شناخت و درک متقابل بهرهمند هستند زیرا تفاوتی بین آن ها نیست همه ی آن ها بسیجی هستند. این بسیجی بودن به معنای داشتن وجه تشابهی پررنگ تر از وجوه متعدد تمایز است. این تشابه باعث می شود که مرز وظایف هر یک از اعضای مجموعه تا حدودی شناور باشد یکی از اثرات این امر این است که در صورت ضعف هر یک از عناصر دیگران می توانند پوشش دهندهی ضعف پیش آمده باشند. البته نباید بگذریم که این وضعیت مشکلاتی نیز می تواند ایجاد کند. شناور بودن نسبی مسئولیت ها ممکن است موجب شود که فردی که به معنای واقعی کلمه بسیجی نیست به صورت نامطلوبی در کار دیگران مداخله کند.
بسیجی کسی است که مشکلات و خلاء ها را پیدا کند و خود را همچون یک آجر کوچک در پیکر ستبر جامعهی مترقی بفشارد از بیم اینکه مبادا خللی در اثر ضعف احتمالی کسی ایجاد شود، تنها یک بسیجی است که میتواند احیاگر و مجری تفکر بسیجی شود.
سرباز سردار سردار سرباز سرباز سرباز رهبر
تفکر سیستمی ۱
برای توضیح اصولاً هم فهماننده بودن مثال مورد توجه است هم اینکه کاربردی باشد. به عنوان یک مثال کاربردی مجموعهی رهبر، سردار، سرباز را که پیش از این خیلی ذکر آن ـ در مقالات دوستان ـ رفت در نظر بگیرید. مجموعهای که می توانیم آن را شبیه مثلثی ترسیم کنیم. در این مجموعهی رهبر- سردار- سرباز تفکر سیستمی حاکم است. این جا هرکس به صورت کاملا ذاتی به وظایف خود عمل می کند رهبر رهبری می کند، سردار فرماندهی و هماهنگی می کند. و سرباز در قاعدهی مخروط تنها عنصر عملیاتی است. هرکسی برای سمت خود تربیت میشود و برای تمام موقعیت ها پیشبینی صورت می گیرد و سازوکار دیدهمی شود. پس نظم یکی از ویژگی های بارز این مجموعه است. به بیان بهتر نظم در ذات این مجموعه است، شاید اینجا است که استفاده از کلمهی نظام برای برخی مجموعهها موجه میگردد. ما باید توجه کنیم که خیلی اوقات مرتکب اشتباه میشویم و یک مجموعه را نظام یا سیستم می نامیم در حالی که اساساً از وجوه مبنایی یک نظام نیز بیبهره است.
یکی از ویژگی های مهم این مجموعه این است هر کسی را به چارچوبی محدود می کند و دقیقا به همین علت این مجموعه محکوم است که دچار ایراداتی شود. چند مورد را می توانیم در ذهن خود مجسم کنیم مثلا ما در این سیستم مجبوریم در ابتدا هر فرد را کاملا شناسایی کنیم که البته این به خودی خود بد نیست. اما این فرایند، زمان بر و خطا پذیر است.
ثانیا هر کدام از انسان ها در سیستم اگر مشکل پیدا کنند تمامی سیستم مشکل پیدا می کند. مثلا اگر سردار را حذف کنیم، رابطه ی بین رهبر و سرباز کند و دچار مشکل میشود. اگر رهبر را حذف کنیم دچار سرگردانی و گرفتاری می شویم و اگر سربازها مشکل پیدا کنند که وضع اسفبار است.
فرض کنیم که ما در طراحی سیستم به درستی و هوشمندانه عمل کنیم. برای مثال سیستم دیگری طرح نماییم که وظیفهی تربیت سربازها را بر عهده داشته باشد، یا سیستم دیگری که بر عملکرد مطلوب سردارها نظارت کند یا سیستمی که انتخابگر رهبر باشد. این ها در واقع همگی مکمل هایی هستند برای سیستم اصلی رهبر- سردار- سرباز و در واقع می توانیم ادعا کنیم که این همان سیستم رهبر- سردار- سرباز است. به طور کلی هرچه بخواهیم با افزایش عمق و پیچیدگی سیستم آن را بهینهسازی کنیم با مشکل روبرو هستیم چون سیستم های پیچیده دچار فساد و بی نظمی میشوند و هزینهی طراحی و نگهداری آن ها نیز بالاست.
خوب شد گفتم، اولین نظر پرسوال را محمد حسین بادامچی می گذارد:
تفکر بسیجی همون تفکر هیئتیه؟
البته یه کمی فرق داره.
منظور تفکر ایده آل بسیجیه یا تفکر حاکم فعلی؟
انتقادیه مقاله یا تبیینی؟
زودتر بذارش ببینیم چی میگی
بهتر است بدانیم ابتدا می خواهم در مورد تفکر سیستمی سخن بگویم و سپس به سراغ تفکر بسیجی بروم. باید بپرسم جناب آقای بادامچی آیا نظر شما این است تفکر بسیجی حالت ایدهآلی دارد؟ نظر بنده این است که این درست نیست که ما اشتباه تمام مکاتب بشری ِ پیش از این را مرتکب شویم و مدینهی فاضله را جایی بدانیم که تفکر مورد نظر ما با پسوند ایدهآل اجرا میشود. اشتباهی که نئومارکسیستها نیز هنوز مرتکب میشوند. اسلام یک آئین الهی است ولی در دنیا که انسان به مقام جانشینی خداوند می رسد مخیر است که چه کند. این مقدمه را گفتم تا به جواب سوال شما اشاره کنم. تفکر ایدهآل بسیجی به زعم من هنوز کاملا شناختهشده نیست. تفکر بسیجی حاکم نیز یک تعبیر مبهم است. چون در جاهای مختلف به اسم این تفکر فعالیت های متعددی اجرا شدهاند و میشوند که از جهت ساختاری با یکدیگر تفاوتهایی دارند. ما قصد داریم که در مورد تفکر بسیجی و تفکر سیستمی سخن بگوییم بدون اینکه به صورت وسواسی در معانی آنها تعمق کنیم. چرا که چنین تعمقی آفاتی نیز خواهد داشت.
لطفاً در صورتی که این مقاله را مطالعه می کنید آن را تا آخر مطالعه نمایید.
پس از مدتها، برای پایگاه اندیشه ورزی نظر سوم نوشته میشود
تفکر سیستمی، تفکر بسیجی؛ توافق یا تضاد (1)
پیش گفتار
شاید دو یا سه سال از آن اتفاق می گذرد، سال اول دانشگاه بودم. آن روز هوا آفتابی بود، من با شخص دیگری راه می رفتم از جنوب به ورودی ساختمان ابن سینا نزدیک میشدم، از دور میدیدم یک آگهی عمومی دعوت به سخنرانی را که عنوان بزرگی روی آن خودنمایی می کرد. من خواندم "تفکر بسیجی" مهدی گفت انگار عینک به چشم نداری آن چیز که آن جا نوشته شده، تفکر سیستمی است نه تفکر بسیجی که از قضا با هم تضاد بسیاری دارند.
مصطفی خندهای کرد، ساکت شد و به فکر فرو رفت. شاید دو سال است که فکر می کند. در هر زمانی در کارها، پروژهها و ماموریتهای مختلف به این موضوع فکر کردهام.
در این مقاله برداشتها و نتیجه گیری هایم را در این مدت بیان میکنم و از مثال هایی نیز بهره میجویم. این مقاله را بدین جهت تکهتکه مینویسم تا در ضمن نگارش کامل با توجه به نظرها و پیشنهادها اصلاح شود.

چه كسي بهتر از رضا اميرخاني آن روز غمبار ايران زمين را از زبان رزمندگاني كه بعد از او اميد زندگيشان را نااميد مي ديدند، روايت كرده است؟
* * *
ساكش را روي تخت انداخت. روي تخت نشست. دور و برش را نگاه كرد. كتابهايش ميز تحرير، چراغ مطالعه ي فانتزي، ساعت، و قاب عكس. تا به حال كتوجه اين قاب عكس نشده بود. قاب عكس هميشه ارميا را نگاه مي كرده و او هيچوقت قاب عكس را نديده بود. به عكس خيره شد. انگار چيزي شورمزه در دهانش ريخته بودند. بغضش تركيد. مثل بچه هاي كوچك گريه مي كرد. گريه امانش را بريده بود. حرف نمي زد. زارزار گريه مي كرد. چيزي براي گفتن نداشت. ارميا تا صبح گريه مي كرد. همانطور كه نشسته بود گاهي خوابش مي برد. گاهي بيدار مي شد. كاري جز گريه كردن نداشت. نمي دانست وجودش تا اين اندازه به وجود امام وابسته بوده است. حالا كه امام نبود، انگار زندگي ارميا تمام شده بود. روي تخت افتاده بود. صدايش آن چنان گرفته بود كه توان حرف زدن نداشت. اصوات به طرزي بي معني از حنجره اش بيرون مي آمدند. اشكهايش تمام شده بود و گريه فقط چشمهاي سرخش را مي سوزاند...
* * *
جنازه ي امام تا صبح مصلي بود. قرار بود صبح بعد از خواندن نماز ميت براي تدفين، جنازه را به بهشت زهرا ببرند. امام تنها نبود. دورتادور جنازه اش هزاران عاشق روي خاكهاي مصلاي تهران نشسته بودند. بعضيها شمع آورده بودند. شمعها خاصيتي غير از روشنايي داشتند. خاصيتي غريب كه زمين را مثل آسمان مي كرد. زمين مصلي با شمعهاي روشنش، آسمانتر از آسمان با ستاره هاي تكراريش بود.
* * *
شب ارميا را در خانه نگه داشته بود. جرأت نداشت شبانه به مصلي برود و امامش را ببيند. شهين و معمر مراقب بودند و ديدند كه تا صبح چراغ اتاق ارميا روشن بود. بالاخره صبح از جا بلند شد. مثل آدمهايي كه جايي براي رفتن ندارند. شهين آرام، با ترسي غريب به در اتاق ارميا چند ضربه زد.
- بله
- ارمي جون! (بغضش تركيد) الآن مي خوايم براي امام نماز ميت بخونن. من و معمر داريم مي ريم. اگه توام مياي، بيا كه بابا منتظره.
ارميا گريه اش گرفته بود. زانوهايش را بغل گرفته بود. آنقدر به عكس امام خيره بود كه شهين را در چارچوب نمي ديد!
- بريم برا امام نماز ميت بخونيم! مامان حواست كجاس؟ منِ ارميا برم بگم خدا ارجم روح الله! خدا روح خودت رو بيامرز!... مامان كجاي كاري؟ ما بريم از خدا بخوايم امام رو بيامرزه؟ حواست نيست مامان...هيچكس نمي فهمه...چرا همه اينجوري شدن؟ امام رو نبايد دفن كرد. امام زنده س. مامان امام زنده س!
شهين از اتاق بيرون آمد و با اشاره به معمر فهماند كه ارميا نمي آيد.
* * *
دو ساعتي گذشته بود. مراسم نماز تمام شده بود. ارميا ديگر گريه نمي كرد. بغض جايش را به خشمي غريب داده بود. اين خشم با خشمهاي عادي فرق مي كرد. كسي كه خشمگين مي شود، حركاتش عصبي مش شود و متشنج. اما ارميا آرام بود. آرام و مصمم. و بسيار خشمگين. خشمگين از زندگي. خيليها از زندگي افسرده مي شوند ولي ارميا خشمگين بود. انگار فكري ساختاريافته در ذهنش به تكامل رسيده باشد. بغضش را فرو خورده بود. از جا بلند شد. درب كمدش را باز كرد. چمدان را بيرون كشيد. آنرا باز كرد. بوي خاك بيرون زد. لباسهاي خاكي جبهه را درآورد. انگار اسطوره اي براي مبارزه، لباس رزم مي پوشد. لباس را به سينه فشرد. لباس را با دست جلوي صورتش گرفت. لحظه اي خودش را درون آن لباس تصور كرد. لباسها هنوز خاكي بود. لباسها را تكاني داد. خامهاي جنوب با هواي تهران مخلوط شده بود. ارميا طوري نفس مي كشيد كه انگار در سنگر خود ايستاده است. نمي خواست حتي ذره اي از خاك جنوب در هواي تهران حرام شود.
* * *
امام رفت. سيل انسانها به سمت بهشت زهرا در حركت بودند. جمعيت از در و ديوار مي جوشيد. آنقدر تعداد آدمها زياد بود كه از هر طيف و گروهي مي شد نمونه اي پيدا كرد. زنها، مردها، بچه ها، همه و همه به سمت بهشت زهرا مي رفتند. هركس با هر وسيله اي كه داشت. در وانتها و كاميونها آنقدر آدم سوار شده بود كه از آنها فقط يك حجم انساني در حال حركت پيدا بود. از اندازه ي اين حجم انساني معلوم مي شد كه وسيله ي نقليه اتوميل سواريست يا وانت است و يا كاميونت. البته اين حجم انساني با همان سرعتي جلو مي رفت كه ساير آدمهاي پياده مي رفتند. قيافه ها متنوع بودند. از هر قماش و دسته اي.
زني با چادر مشكي كه لكه هاي قهوه اي خاك روي چادرش مشخص بود. جواني كه هنوز مو به صورت نداشت. با پيراهني مشكي و شالي سبز. پيرمردي كه يك دستش عصا بود و با دست ديگرش به سختي عكس امام را بالا گرفته بود....سه چهار جوان با لباس سربازي. سرباز اولي به سرباز دومي چيزي گفت و خنديد. دومي جوابش را نداد. خيره نگاه مي كرد. مردي روي ويلچر نشسته بود. احتمالاً از جانبازان جنگ بود. ضجه مي زد. انگار نه انگار كه اين همه آدم او را نگاه مي كنند. انگار نه انگار كه سرباز دومي هم او را نگاه مي كند...مردي بلندقامت و موقر، حدوداً پنجاه ساله، كت و شلوتر سياه، پيراهن تميز سفيد، كراوات سياه، دست در دست زنش كه مانتوي سياه پوشيده بود، زنش عينك آفتابي زده بود. مانتوي سياه زن گلي شده بود... اگر كسي يك نفري سوار موتور بود، اولين نفري كه او را مي ديد به سرعت پشت موتور مي پريد. صاحب موتور اعتراضي نمي كرد. هيچكس احساس مالكيت نسبت به چيزي نداشت...
قيافه ها غريب بود. نوعي بهت در چهره ها بود كه جلو نمايش اندوه را گرفته بود. با خودشان حرف مي زدند. بعضي ها هم ساكت مي دويدند. خيليها انگار جلو با كسي قرار داشته باشند، مي دويدند. وقتي تنه شان به تنه جلويي مي خورد، جلويي به آنها راه مي داد. مي دانستند بعضي عجله ي بيشتري دارند. جواني به سرش گِل زده بود. رنگ قهوه اي روشن روي موهاي سياه. بعضيها پرچم و كتلهاي محرم را به دست گرفته بودند. سياه و سبز و قرمز. سر و صداها زياد بود. يكي از پشت بلندگوي ماشين دولتي شعار مي داد. كسي حال نداشت جواب بدهد. شعار عينيت يافته بود. هيچكس به حف ديگري گوش نمي داد.
- ايران در به در شده، بسيجي بي پدر شده.
- امام رفت.
- آقا حالا چي ميشه؟ كسي مياد رو كا؟ نظام چي ميشه؟
- خدا بزرگه. اين انقلاب نمي خوره زمين.
- خدا خودش نگه داره.
- هيچكس نمي تونه جاي امام رو بگيره.
- ما هرچي داشتيم از امام داشتيم.
- عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، خميني بت شكن پيش خداست امروز، مهدي صاحب زمان صاحب عزاست امروز.
- آقا كوچولو، بابا مامانت كجان؟ برو دستشون رو بگير.
- بابام شهيد شده آقا. من خودم بزرگم.
- خميني من سه تا پسرو داده بودم واست. حالا كجا رفتي. خميني من رو هم با خودت ببر.
- بي پدر شديم. من بابام پانزده خردادي بود. الآن شصت و هشته. اون موقع چهل و دو بوده. بيست و پنج سال. منم بيست و پنج سالمه. من بابام رو نديده بودم. مردُم! تو اين مدت من به همه مي گفتم، من بابا دارم. حالا باباي منم مرده، دوباره مرده!
- آي آقامُوا...
حرفش را خورد. پاي مصنوعي جانباز جدا شده بود. جواني كمك كرد تا از ميان جمعيت پا را بردارد.
- آقا اين اطراف، دور همين بهش زهرا كه آقارو خاك مي كنن، الآن آدم بياد زمين بخره. بعداً كافه بزنه و رستوران و چه مي دونم، بازار. اينجا زيارتي ميشه عزيز دلم. اينجا گنبد و بارگاه درست مي كنن. حالا ببين. همين زميناي شخم خورده، حالا ميشه خدا تومن.
كسي كه در كنارش بود حتي سري هم تكان نداد.
- يه ديقه وايسا. بذا من اينرو بكشم كنار. دِ بابا صب كن. مصّب داشته باش. غش كرده وايسا!
- آي امام. من نميذارم خاكت كنن. امام نمرده. امام نمي ميره بي ناموسا.
از دهان جوان غش كرده كف مي ريخت.
- يا ايتها النفس المطمئنه. ارجعي الي ربك راضيۀ مرضيۀ...
لنركروز سپاه كه از بلندگويش صداي قرآن مي آمد، به سختي عبور كرد.
- خودت گذاشتي رفتي، نگفتي چي به سر ما مياد؟
- نترس برادر. هستن. اين انقلاب مال اسلامه. خود خدا نگهش مي داره. مگه ميشه خون اين همه شهيد از بين بره؟
- خدا خودش نگه داره.
- بي بي سي امروز صبح گفت تو ايران جنگ قدرته. تو جمارون جنگه الآن.
- بي بي سي غلط كرد با تو! كدوم جنگ؟ قدرت چيه ديگه؟ اين همه آدم اين جاس. جنگ اگه بشه به اسم علي قسم جرشون ميدم. اصلاً كي با كي جنگ ميكنه؟
- نه بابا جنگ كه نه. از قبل فكرا شده بوده. ببين اصلاً انگاري جاي دفنم مشخص شده بود. الآن رهبر تعيين كردن. آقاي خامنه اي مثل شير وايساده.
- حالا مي بينيم.
- وايسا ببين.
- حالا امام رو چه جوري ميارن؟
- يه ماشينايي بود تو مصلي، كاميون مانند با اون ميارن.
- از كجا رد ميشه؟ دو تا راه كه بيشتر نيست، هر دوتاش...
- نه آقا با هليكوپتر ميارن.
- پس تشييع چي ميشه؟ بالاخره سنته، مستحبه.
- پس اين همه آدم اومدن تشييع عمه ي من؟ ثوابش ميرسه آقا.
- اصلاً نميشه تشييع كرد.
* * *
سه شنبه شانزده خرداد شصت و هشت بود. هوا گرم بود. از بالا، فقط ساختمانها معلوم بودند، درختها و تيرهاي برق. بقيه ي زمين همه جا سياه بود. جاده هايي كه به بهشت زهرا منتهي مي شد مثل يك نوار سياه مشخص بودند... اعداد وقتي از مقادير محسوسي بيشتر مي شوند، ديگر هيچ مفهومي را منتقل نمي كنند. صدها هزار نفر آدم با يك ميليون با ده ميليون خيلي تفاوتي ندارد. هيچكس اندازه ي دريا را بر حسب تعداد قطره ها نمي گويد. درياي از آدم. اگرچه دريا را از ماهي ها گرفته بودند، ماهيها خود دريا شده بودند.
دريا موج غريبي داشت. بلند و توفنده. آدمها را به ديواره ي كانتينرها مي زد. بعضي روي زمين مي افتادند. آدمهاي ديگر بلافاصله رويشان را پر مي كردند.
از قم به طرف تهران، بعد از درياچه نمك، بستر خاكي دشتها بسيار متنوع و گونه گون است. بعد از درياچه نمك، كوههاي سي مايلي كه بيشتر به تپه مي مانند، خامهاي سرخ دارند، با پوسته اي سفيد و محكم. بعد كوه كهريزك. از آنجا به بعد خاكها آرام آرام قهوه اي مي شوند. رنگشان روشنتر مي شود و حالت رمل پيدا مي كنند. سطح رويشان هم شل مي شود. با اندك بادي كه مي وزد، خاك بلند مي شود و در هوا حل مي شود. اين سير ادامه دارد تا بهشت زهرا. نزديك بهشت زهرا خاكها مثل خاكهاي جنوب مي شوند. خاكهاي بهشت زهرا مثل خامهاي جنوبند. اين شايد به خاطر به خاك سپردن بعضي آدمها در بهشت زهرا باشد. آدمهايي كه گوشت و پوست و استخوانشان از خاكهاي جنوب ساخته شده است!
بوي خاكهاي جنوب را همه حس مي كردند. خاصه آنهايي كه لباسهاي خاكي و سبز تنشان بود. خاصه آنهايي كه با ويلچر آمده بودند...
* * *
شادي روح امام و شهدا صلوات
ياعلي
![]()
چندي پيش مطلبي در وبلاگ سوتك تحت عنوان تکلیف امروز ما، چمران یا خمینی نوشته بودم كه مورد مناقشه و بحث جدي بين خوانندگان متن قرار گرفت.
امّا عنصري در آن نوشته وجود داشت كه آنرا تا حدي به زياده خواهي هاي نفساني شبيه مي كرد. اين موضوع چند بار توسط افراد مختلف به من تذكر داده شد. كم كم با اشارت «مجتبي عرب» و «علي عبدالوهاب» دريافتم كه بخشي از اين نوع اظهارنظرهايم ناخودآگاه ريشه در فضاي اومانيستي و خودمحوري حاكم بر كلاسها و محيطهاي دانشگاهي دارد و در نقاط ظريفي با مباني ناب اسلامي در تضاد قرار مي گيرد. طولي نكشيد كه در جلسه ي پنج شنبه ي پيش، توصيه هاي حكيمانه اي در همين باب از سوي حجۀ الاسلام سيد عباس نبوي به ماهايي كه در شرف طراحي مسير آينده ي زندگيمان هستيم، انجام شد و به ما ثابت كرد كه همواره بايد در صدد اصلاح و تطبيق انديشه هاي خود با مباني ديني و اخلاقي باشيم.
متن زير-كه به پرونده ي چمران روزنامه شريف نرسيد- به نوعي اصلاح شده ي همان نوشته است كه در اثر هشدارهاي حاج آقا نبوي تصميم به بازنگري در آن گرفتم. مسلماً اين نوشته هم تا حدودي منطبق بر اسلام ناب نيست و با نقدهاي سازنده ي شما انشالله كاملتر خواهد شد.
الگوي اجتماعي جهاد: رهبر-سردار-سرباز
نگاهي تحليلي به سيره ي سردار رشيد اسلام دكتر مصطفي چمران
همهي ما از دكتر چمران و زندگي بينظير و پرمجاهد اين سردار بزرگ بسيار شنيدهايم و هر بار بزرگي او را تحسين نمودهايم. چمران از نظر عاطفه، علم، تواضع، تلاش، صبر و ايثار در منتهاي افق ديد انسانهاي امروزي قرار گرفته است. از اينها صحبت بسيار شده و بسيار خواهد شد. امّا اينبار ميخواهيم با نگاهي نو شخصيت دكتر چمران را مطالعه كنيم.
در كتابهاي درسي از مثال حل شده براي تسهيل فهم مباني و اصول مورد نظر تدريس استفاده ميشود. همهي دانشجويان ميدانند كه مثال محل قرار و سكون نيست. اعداد و پاسخها و عباراتي كه در مثال وجود دارند، نيستند كه به ما ميآموزند، بلكه «الگوي عملي حل مسأله» است كه در پس اين اعداد و معادله حل كردنها و صفحه سياه كردنها عايد خوانندهي تيزبين ميشود. «الگوي حل مسأله»
چمران يك مثال حل شده است. پر از زيباييهاي ظاهري. امّا در اينها نبايد ماند. چمران بالاتر از يك ستارهي درخشنده در تاريخ، يك الگو بود. الگوي عملي تعالي و كمال انسان. الگويي كه فاصلهي چنداني با ما ندارد و در فضايي بسيار مشابه فضايي كه ما در آن نفس ميكشيم، زندگي ميكرده است.
آنچه ميخواهم به آن بپردازم الگوي رفتارهاي اجتماعي چمران است. كليد تصميمگيريهاي شگفت چمران. تصميمگيريهايي كه در چند مقطع لبنان و كردستان و جنگ، چمراني را ساخت كه ما امروز ميشناسيم و به احترام ياد ميكنيم.
*
در ميدان جنگ و جهاد سه كاركرد اجتماعي وجود دارد: رهبر، سردار و سرباز
شيعه از همان روزي كه رسول عظيم الشأن اسلام رحلت كرد و خلافت مولايش علي غصب شد دانست كه رهرو راه علي بودن عجين شده است با مجاهده و تكاپوي روز و خون دل خوردن و نالههاي شب. به همين ترتيب شيعهاي كه 1357 سال شمسي پس از هجرت پيامبر به مدينه، براي اولين بار در كشوري به نام ايران تشكيل حكومت داد، به خوبي ميدانست كه ادعاي تشيع و زمينهسازي ظهور ذخيرهي الهي بر زمين، با جهاد و جنگ هر روزه همراه است.
جنگ «تمام اسلام با تمام ظلم و جور» در سال 67 با پيام قطعنامهي امام، وارد مرحلهي جديدي شد. اما الگوي حركت همان الگوست. الگوي رهبر-سردار-سرباز
چمران در اين الگو «سردار» است سرداري در حوزهي نظامي. همچون آويني كه در حوزهي فرهنگ سردار بود و ميرحسين موسوي كه در حوزهي سياست. اين سه نفر را در ميان خيل سرداران لشگر اسلام به عنوان سه شاخص مطرح ميكنيم و سعي ميكنيم با در نظر گرفتن عمل آنها الگوي رفتاري مورد نظر را بدست آوريم.
اوّلين ويژگي چمران به عنوان يك سردار اين بود كه پشت به رهبراني بزرگ و مطمئن داشت. در لبنان امام موسي صدر را يافت و همچون پروانه سالها به دور او ميگشت. بعد از پيروزي انقلاب خدمت در ركاب بزرگترين رهبر معاصر جهان اسلام، امام خميني را برگزيد. در يك جمله، ولايتپذيري و انتخاب صحيح دستگاه مختصاتي كه ميخواهد در آن به اداي وظيفه بپردازد و از چارچوب آن تعدي نكند، اولين شاخصهي چمران به عنوان يك سردار ست.
دومين ويژگي كه مكمل ويژگي اول است و دركنار آن نقش ايفا ميكند، «خلاقيت و استقلال و ابتكار عمل» است. شهيد آويني ميگويد: «اگر انسانهايي كه مأمور به ايجاد تحوّل در تاريخ هستند خود از معيارهاي عصر خويش تبعيت كنند، ديگر تحوّلي در تاريخ اتفاق نخواهد افتاد» ويژگي مهم سردار كه او را از سرباز متمايز ميكند اينست كه آمادهي شنيدن دستور نيست، بلكه خود در چارچوب هدايت رهبر، تشخيص وظيفه ميكند و بيپروا شروع به فعاليت ميكند. شهيد چمران بدون اينكه منتظر ديگران باشد، در سالهاي سخت آغازين جنگ، شخصاً ستاد جنگهاي نامنظم را تشكيل ميدهد و خود مسئوليتش را به عهده ميگيرد. شهيد آويني «گروه روايت فتح» را جمع ميكند و بدون اينكه طلبكار و منتظر بالادستيها و پاييندستيها شود، دوربين به دست ميگيرد و به دل ميدان جنگ ميزند و به آنچه به عنوان آويني وظيفهي خود ميداند، خالصانه و بيمنت عمل ميكند. سردار مقهور شرايط اطرافش نميشود بلكه خود آنرا رقم ميزند. سردار به وظيفهي خود عمل ميكند و زيادهخواه و جاهطلب نيست. سردار به قدري بيريا و پاك است كه عمدتاً او را در زمان حياتش به عنوان سرداري كه جبههاي جديد در مبارزه آغاز كرده است، نميشناسند، بلكه او را سربازي چون باقي ميدانند و او خود اينگونه ميپسندد. سردارها بعد از مرگشان است كه جاودان ميشوند.
*
دليل اصلي ناكارآمديهاي متخصصين و نخبگان امروز كشورمان در صحنهي عمل اينست كه جايگاه خود را فراموش كردهاند. دانشگاهيان كه «خواص» جامعهي امروز محسوب ميشوند، يا خود را سرباز ميانگارند و منتظر دستوري از بالا هستند كه به ايشان ابلاغ كند كه چه بايد بكنند يا خود را رهبر ميدانند و در صدد بازتعريف چارچوبهايي جديد و زيرسؤال بردن خط مشي فعلي و ترسيم راهبردهاي كوتاهمدت و بلندمدت براي بخشهاي مختلف نظام، از سيستمهاي اقتصادي گرفته تا سياستهاي فرهنگي هستند و به اين ترتيب جايگاه اصلي خويش و وظيفهي سنگيني كه در همان حوزهي محدود عملشان بر عهده دارند، فراموش ميكنند. دانشجويان و اساتيد و مسئولين دانشگاهها و سازمانها، فرد مسئولتر يا مقام بالاتر يا ساختارها و سيستمهاي موجود را متهم ميكنند و خود فراموش ميكنند كه به عنوان سردار، مأمور به تصميمسازي و طراحي شرايط مناسب براي پيشبرد اهداف كلان ترسيم شده از سوي رهبري و مسئولين بالاتر در همان حوزهي اجرايي خود و نسبت به سربازان و پاييندستيهاي خود هستند. اينگونه است كه در كشور ما همه از همه مطالبه ميكنند و مسئولين مدام جاي خود را به همديگر پاس ميدهند، امّا كاري پيش نميرود!
انشاالله كه بتوانيم چمران را نه در سخن بلكه در عمل الگوي خود قرار دهيم.
ياعلي
پانوشت: (در مورد چمران مهدي دادمان هم مطلبي با عنوان چمران از کدامین قبیله است؟ نوشته كه خواندنش خالي از لطف